تبليغاتX
حرفهای پشت فرمون

امروز ناهار رفته بودم، مرده خوری! تعجب نکنید مادر بزرگ بعد از نود و اندی سال عمر با برکت درگذشته بود و امروز در تالار شهر ناهار دعوت بودیم.

به دکتر و مهندسان، اساتید و مربیان، مدیر و دبیران، پیران و جوانان، به کودکان و نوجوانان حاضر، می نگریستم و با خود می اندیشیدم، مادربزرگ برای تولد، ازدواج و جشنهای تمام این افراد شاد شده و رونما و کادو داده است و امروز چهره هیچکدام از حاضرین، اندوهگین نیست!

می شد از پچ پچ اقوام هنگام خاکسپاری و مراسم دیگر فهمید که می گویند: قریب یک قرن زنده بوده...!
بی معرفتی است! هیچ کس تلاش شبانه روزی او را در پرورش این همه آشنا! نمی دید!!

در سالن ناهارخوری تالار شهر شاید یک نفر ناراحت بود. آنهم کسی نبود جز پرستار مادربزرگ! آخه او از امروز بیکار شده بود.

خدایش بیامرزد، مادربزرگ!

 

پ.ن: دوستان این ماجرا هر روزه تکرار خواهد شد، تا نوبت ما ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 20:48  توسط پیدا  | 

هنگام ناهار بود. همه دور سفره جمع بودند. پدربزرگ در میان جمع فرزندان، نوه ها و نتیجه ها قبل از شروع غذا گفت: سالهاست مردانه در مقابل مشکلات زندگی ایستاده و کمر خم نکرده ام... 
نمی دانید خدمت در ارتش رضا شاهی چه مکافاتی داشت، اما کمر خم نکردم.
روزگار سختی بود، از یک طرف صاحبخانه، بچه های کوچک، خرج زندگی و ... گاهی به ستوهم می آورد، اما کمر خم نکردم.
شاید یادتان نباشد اوایل انقلاب که دستم به دهنم می رسید، اموالم را مصادره کردند و بارها در دادگاه انقلاب حاضر شدم، اما کمر خم نکردم.
جنگ شد و جبهه و حتی شهادت فرزند، هم باعث نشد، کمر خم کنم.
اما...
   ... اما تنها جایی که کمر خم کردم. هنگامی بود می خواستم دست مادربزرگتان را ببوسم...!

این شیر زن تنها کسی است که من به خاطرش کمر خم کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:32  توسط پیدا  | 

امروز داشتم سر رسیدهای گذشته هایم را برای مطلبی جستجو می کردم. به نکته جالبی برخوردم. دیدم چندین سال پیش تولد حضرت زهرا(ع) روزمادر بوده و حالا روز زن!!!

خارج از شوخی و کَل کَل خوانی اینترنتی و اس ام اسی و ... کسی که روز مادر را روز زن و بعد هفته زن کرده، چقدر بد سلیقه بوده است.

پ.ن: این روز را به تمام مادران و خانمها که بالقوه مادرند، تبریک می گویم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:53  توسط پیدا  | 

چند روزی مسافرت بودم. پشت یه کامیون خواندم:

هیچکس همراه نیست.
                                       تنهای اول

 

پ.ن: یعنی باور کنم دیگر همراهم نیست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 2:3  توسط پیدا  | 

سالها پیش که هنوز تازه لذت دانشجویی را می چشیدم، دخترعمویم از پایان نامه فوق لیسانس خود دفاع می کرد. آنروزها پایان نامه و فوق لیسانس و ... مثل حالا همه کس و همه جایی نشده بود. از طایفه بزرگ ما با چندین عمو و عمه و دایی و خاله و فرزندان، فقط من و او، دانشگاه درست حسابی می رفتیم. پس خیلی خیلی فارغ التحصیلی و مهمتر از همه پایان نامه جلوه داشت.
مرحله چاپ و صحافی پایان نامه بود که دوتایی برای جمله تقدمی با هم صحبت می کردیم. پیشنهاد دادم اول پایان نامه بنویس:

تقدیم به آنان که به من آموختند.

و او گفت: نه! چون هرکس به من چیزی آموخت در ازای آن پول گرفت. معلمم بودند ولی برای حقوق کار می کردند. از کلاس خصوصی، موسیقی و خط و نقاشی تا قرآن و نهج البلاغه و ... همه پول گرفتند و چیزی یاد دادند...

در پاسخش نکته ای نهان بود که سالهاست آویزه گوشم است.

براستی که آیا:
معلمی که برای پول درسهای دیکته شده را می گوید،
آخوندی که برای پول موعظه می کند،
امامی که برای پول نماز جماعت می خواند،
و هنرمندانی که برای پول هنر خرج می کنند،
و کلاً آنان که برای پولند،
لایق ستایشند؟

پ.ن۱: امروز روز اول می میلادی و روز جهانی کارگر و ۱۲ اردیبهشت به تقویم خورشیدی روز معلم است، این روز بر هر دو قشر محتاج محبت و پول، مبارک!!

پ.ن۲:  و اینکه: به آنان که بدون چشم داشت به من آموختند، این روز مبارک و میمون باد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:1  توسط پیدا  | 

مجسمه یک زن زیبا می باشد که در دست راست مشعلی است که در آن چراغ گذرانده و شبها روشن میشود و در دست دیگرش لوح قانون اعلامیه استقلال آمریکاست. ارتفاع آن قریب ۳۰۰ متر است ولی مجسمه فقط ۱۵۲ متر است.

روزی هزاران آمریکایی و خارجی و توریست ها برای تماشای این مجسمه می آیند. مشهور است که یکی از نویسندگان بزرگ اروپا وقتی به دیدار این مجسمه آمد گفت که این مجسمه آزادی است یعنی در آمریکا هم خود آزادی وجود ندارد بلکه مجسمه آن موجود است و من در آمریکا مجسمه آزادی را دیدم نه خود آزادی را. آن هم در میان دریا و دور از مردم و اجتماع و شهر.
بقول دکتر محمود افشار یزدی

چو زائری به زیارت آمدم اینجا
که این مجسمه بوسم به جای آزادی

شنبه ۱۹/۲/۱۳۴۳
از کتاب خاطرات سعیدی فیروزآبادی

پ.ن۱: نمی دانم آیا هرگز به این نکته اندیشیده اید که چرا مجسمه آزادی زن است؟

و اینکه اولین آزادی را مادر به ما می دهد که زن است.

پ.ن۲: و اگر درباره مجسمه آزادی بیشتر خواستید بدانید بر روی آن کلیک کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:55  توسط پیدا  | 

یکی از دانشجویان پروفسور حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم. من فقط میخواهم در روستایمان معلم شوم.
و پروفسور جواب داد : تو شاید نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی آیا میتوانی به من تضمین دهی که یکی از شاگردان تو در روستا هم، نخواهد موشک هوا کند؟!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 2:19  توسط پیدا  | 

نوروز که به زادگاهم رفته بودم، مَمَدی را دیدم. ممدی از افراد نسبتاً سرشناس شهر است. چون در عین ظاهری متشخص، به قول امروزیها، عقب مانده و به قول قدیمها دیوانه است. چون عاشق لُدر و بلدزر و اتوبوس و ساعت و جدیداً موبایل است، بعضیها به او ممد لُدری هم می گویند. در انتخابات همیشه بدون تبلیغات بیش از خیلی ها از کاندیداها رای می آورد!
ممدی با من از خیلی قدیمها سر و سیر و دوستی دارد. چه آن زمان که مغازه پدرم کار می کردم و یا زمانی که برای ساختن خانه به او و در کنار او کار می کردم.
ممدی سوار ماشینم کردم و از هر دری صحبت کردیم. پرسید: حالا کجایی؟
گفتم: در امان خدا!
گفت: کی این ماشین رو خریدی؟
گفتم: چند ماهه! می خوای بهت بدم؟
گفت: نه! من اتوبوس ولو دارم، کی دکان بابات می آیی؟
گفتم: اگه تا شنبه اینجا بودم، شنبه آنجا هستم بیا ببینمت. گفتم: بریم یه چلو کباب برگ بخوریم؟
گفت: نه! پیدا! دیگه پیر شده ام دندون کباب خوردن ندارم.
گفتم: بریم پیتزا بخوریم؟
گفت: این آشغال پاشغالها که میخورم دل درد میشم.
گفتم: هنوز هم بنایی می کنی؟
گفت: هان! تو چه کار می کنی؟
گفتم: من هم کارگر مردمم. صبح تا شب باید حرف گوش کنم و کار کنم.
گفت: خوب حالا کی دوباره بر می گردی اینجا توی شهرمون باشی؟
سوالش مرا شوکه کرد، با مکثی گفتم: هیچ وقت!
و ...

از آنروز گاهی به سوالش فکر می کنم و با افسوس می گویم: هیچ وقت ...!!
و بعد نقشه ها می کشم، که روزی برمی گردم و دست آخر، دوباره می گویم: هیچ وقت ...!!!

پ.ن۱: راستی فرزندانم آیا آن حسی که من نسبت به زادگاهم دارم دارند؟

پ.ن۲: و  ای کاش آنان که به اجبار ترک وطن کرده اند روزی دوباره ساکن آن شوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 16:20  توسط پیدا  | 

من در سرزمینی بالیدم که مردمش نان بر سفره نداشتند اما زینت بخش اتاقشان طاقچه های پر از کتاب بود.

از مقدمه کتاب افسانه ی کویر نوشته احمد امینی راد

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 1:13  توسط پیدا  | 

این روزها درختان را دیده‌اید؟ رویش جوانه‌هایشان را می‌گویم.

به گنجشکان و پرندگان نگریسته‌اید؟ شور و سرمستی‌شان را می‌گویم.

طبیعت به وجد آمده، همه و همه برای جشنی بزرگ مهیا می‌شوند. همه‌جا را آذین بسته‌اند، همه خانه‌تکانی کرده‌اند. نه زور است و نه اجبار، نه ترس است و نه ارعاب. نه شیخ و کشیشی شرعی‌اش کرده و نه شاه و وزیری فرمانش را داده؛ نه پای شریعت درمیان است و نه جای حکم و دستور!!

جالب اینجاست که حاکمان از این طرف و آن طرف دنیا برای ابراز وجود خود فرصت را غنیمت شمرده، خود را به نوعی حاکم و باعث جشن معرفی کرده و پیام تبریک می‌دهند!

... و باز هم بنازم به ناز طبیعت که خارج از ظلم و جور حاکم، دوباره مست می‌شود، می‌رقصد، می‌خواند، می‌زاید، شکوفه می‌دهد و  سبز می‌شود!

بهاران خجسته باد.

پ.ن: بهار می‌آید تا در یادمان بماند که: "اگرچه نمی‌شود همیشه سبز ماند، ولی می‌توان دوباره سبز شد."

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 2:10  توسط پیدا  |