دوستم می گوید: این روزها مردم مثل اینکه قحطی آمده دارند ارزاق می خرند و ذخیره می کنند. می پرسم: چطور؟ می گوید: امروز ۱۵دستگاه تریلی برنج خالی کردم همه اش به فروش رسید. حبوبات و ... را هم همینطور می خرند...!
برای فضولی هم که شده به پخش مواد غذایی یکی دیگر از دوستان سر می زنم. عجیب است! مثل حمله ملخها همه دارند می خرند و می برند. آنهم با قیمتهایی آنچنانی!!
مرا اندوهی ژرف فرا می گیرد. با خود می اندیشم چه مردمی داریم! قدیمها که می گفتند ۲۵۰۰ سال تمدن و حالا جدیداً می گویند ۷۰۰۰ سال تمدن داریم و آنوقت به جای فریاد و احقاق حق فقط چون مردم قحطی زده آذوقه ذخیره می کنیم.
پول نفتمان ، خاکمان، معدنمان و ... می برند و می خوردند و توی سرمان هم می زنند و ما افتخار ۷۰۰۰ سال تمدن داریم. از رم و عرب و مغول گرفته تا حاکمانمان همیشه بر ما ظلم کره و هیچ نگفته ایم.
عرب حمله کرد و کشت و تجاوز کرد و تمدن و کتابهایمان و علممان را سوزاند و به تاراج برد و دست آخر عقیده اش را به زور بر ما تحمیل کرد و بعد خودمان در کتابهایمان نوشتیم با آغوش باز اسلام را پذیرفتیم!
مغول خورد و برد و ما نوشتیم در فرهنگ ما غرق شد! و این ماجرا برای تک تک حاکمان مستبدمان تکرار شده است.

راستی ما قومی استبدادزده و استبداد پرستیم یا متمدنانی هستیم که با استبداد کنار آمده ایم؟
بحثمان بالا می گیرد و دوست جاه طلب من سر خورده می رود.
پ.ن: شما بودید، چه می کردید؟
ظهرها که پسرم را از مهد کودک می آورم. یک ریز برایم حرف می زد. چون هنوز دو سال و چند ماه بیشتر ندارد در صحبتهای کودکانه خود گاهی وقتها کلماتی را استفاده می کند که متعجب می شوم.
وقتی به در خانه می رسیم به اصرار زنگ خانه را می زند و از پشت اف اف با مادرش صحبت می کند. اول سلام و احوال پرسی و بعد می پرسد ناهار چی داریم؟ تعجبم از پرسیدن نیست از لحن بیان کلمه ناهار است ه ناهار را چنان غلیظ و ته حلق می گوید که ناخودآگاه ح کلمه حمد در حمد و سوره آخوندی را یادآوری می کند!
دیشب که با هم بازی می کردیم برایم گردو آورده بود و می شکست و مغز آن را دهن من می گذاشت. جالب بود که ه کلمه دهن را هم از ته حلق و عربی بیان می کرد.
امروز درباره مربیهای مهدش که تحقیق کردم، دیدم یک مربی عرب دارد. کودک ما هم از او تقلید و ناهار و دهن و مهد و ... را عربی بیان می کند.
جالب است ما همه چیز را از مربی خود نه حتی پدر و مادر خود یاد گرفته و تقلید می کنیم!
پ.ن: راستی حکام مستبد دنیا، استبداد را از کی تقلید می کنند؟ که چنین استادند!!!
آنروزها می گفتند: ریاضیات فهمیدنی و زبان حفظی است.
می گفتند:ریاضیات را اگر فهمیدی همیشه در ذهنت می ماند و زبان بعد از مدتی از حافظه ات پاک می شود.

اما نکته اساسی: فکر کنم همه اش کشک بوده چون امشب کتاب ریاضی ۱ را که با نمره تاپ پاس کردم برداشتم یک فرمول و حتی یک کلمه از آن یادم نبود اما زبان هنوز مثل قدیمها بلدم.
نکته انحرافی: بلد بودن زبان من هم مثل زور ملا است! می گویند یک روز ملا ادعا کرد زور حالای من با جوانی فرقی نکرده. با تعجب از او پرسیدند: چطور؟! گفت: کنار خانه ما هاوندی سنگی است. حالا در پیرمردی هم مثل جوانی نمی توانم آنرا بلد کنم.
پ.ن: کاش چون فرمولهای ریاضی، از حافظه ام، خاطرات تلخ انتخابات ۸۸ پاک می شد. یعنی آنچه فهمیدم را فراموش می کردم.
در صفحه اصلی یاهو دیدم درباره استاد بزرگ فیزیک "پروفسور استیفن هاوکینگ"، از شناخته شدهترین فیزیکدانان معاصر است که پژوهشهایش در مورد سیاهچالهها، کیهانشناسی و گرانش کوانتومی، نام او را بر زبانها انداخته است، نوشته بود.
پروفسور در آستانه برگزاری جشن تولد هفتاد سالگی خود می باشد. نکته جالب برایم این بود وقتی از او درباره پیچیده ترین معمای جهان پرسیده بودند پاسخ داده بود: زنان! آنها یک راز کامل هستند!!!
When New Scientist magazine asked "Brief History of Time" author Stephen Hawking what he thinks about most, the Cambridge University professor renowned for unravelling some of the most complex questions in modern physics answered: "Women. They are a complete mystery
پ.ن۱: چیزی که بیشتر از جمله ی پروفسور مرا متعجب کرد هوش و ذکاوت سرشار خودم بود! چون قبلاً من هم به این نتیجه رسیده بودم.![]()
پ.ن۲: خواستید در ادامه مطلب درباره پرفسور بیشتر بخوانید.
چند سالی است که بر روی محصول ارگانیک و سالم کار می کنم. در چند کلمه اگر بخواهم تعریفی از محصول ارگانیک داشته باشم اینکه: محصولی است که در هیچ یک از مراحل تولید آن از مواد شیمیایی استفاده نشده باشد و محصول سالم محصولی است که مواد شیمیایی و مضر آن در حد مجاز و قابل قبول باشد.(شاید در این باره بعدها برایتان نوشتم.)
امسال اولین محصول سالم را برداشت کرده و بر روی بازاریابی و صادرات آن در حال کارم. ناگفته پیداست که برای انبارداری محصول سالم و ارگانیک نیز نمی توان از سموم یا آفت کشها شیمیایی استفاده نمود. برای همین در انبار با تله موش، آفت انباری موش را مهار می کنیم.

صبحی رفته بودم بازار قدیمی شهر تا چند عدد تله موش بخرم. پیرمرد فروشنده قیمت تله موش را یک و نیم برابر بار قبل گفت. با تعجب پرسیدم: چرا قیمت را گران کرده ای؟ از آخرین خریدم هنوز دو ماه که بیشتر نگذشته؟!!
از پشت عینک ته استکانیش نگاهی متفکرانه به من می کند. ناخداگاه به چشمانش خیره می شوم. می گوید: مثل اینکه در این دنیا زندگی نمی کنی؟!
می گویم : چرا اتفاقاً دستم در بازار است.
می گوید: پس چطور خبر نداری دلار، قیمتش ۵/۱ برابر شده.
می گویم: می شود ارتباط تله موش را با دلار بگویی؟
... و او شروع می کند از یمین و یثار گفتن! و ضمن سخنرانی های خود مرتب گوشزد می کند که آدم باید مواظب زبان خود باشد، این روزها خیلی زود سر آدم را زیر آب می کنند...
تله ها را می گیرم و می گویم تا سرمان را زیر آب نکرده اند برویم به شکار همان موش...
پ.ن: فکر کنم ملت ما بیشتر از آنکه سیاسی باشند سیاست زده اند!
یه نفر برای بازدید میره به یه تیمارستان. طبقه اول، توی یه اتاق مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته، غم از چهره اش میباره، به دیوار تکیه داده و هرچند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و با هر ضربه، زیر لب میگه: لیلا…! لیلا…! لیلا…!
بازدیدکننده میپرسه این آدم چشه؟ میگن یه دختری رو میخواسته به اسم "لیلا" که بهش ندادن، اینم به این روز افتاده…!
مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن. مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه قفس به غل و زنجیر بستنش! یارو در حالیکه سعی میکنه زنجیرها رو پاره کنه، با خشم و غضب فریاد میزنه: لیلا…! لیلا…! لیلا…!
بازدیدکننده با تعجب میپرسه: این چشه؟!!!!
میگن اون دختری رو که به اون یکی ندادن، دادن به این...!
دوستم پس از کلی خنده می گوید بیچاره من که نه برای لیلا سر به دیوار زدم نه به غل و زنجیر شدم. تو چطور؟
می خندم و می گویم: ولی من در طبقه سوم بستریم!
با تعجب می پرسد: چطور؟
می گویم: تیمارستان قصه ما که فقط دو طبقه ندارد. طبقه سوم مربوط است به دیوانه هایی چون من که عشق فرمونند یا عشق آبی و قرمزند یا کشته مرده سگ و سوسک و قناری و... هستند. اونجا اونا بستریند!
طبقه چهارم دیوانه های ثروت بستریند کسانی که دین و ایمان و ذکر و خدا و دنیا و آخرتشون پول و پول و پوله! اونها رو که خوب می شناسی

اما طبقه پنجم:
عده ای هستند که دیوانه پست و مقامند! اینان نه در غل و زنجیرند، نه افسرده سر به دیوار می زنند. اینان نه دیوانه های مجازی آبی و قرمزند و نه مجنونهای شمارش و جمع آوری پول و ثروتند! اینان برای حکومت همه کاری می کنند. عده ای را به غل و زنجیر کرده! به عده ای عشق مجازی و عده ای را ثروتمند می کنند.
پای پست که پیش بیاد، مردم یا در صحنه اند! یا فهیمند! یا شهیدپرورند یا فتنه گر و آشوبگر! تمام اینها هم در تفسیر مقامشان معنی می دهد...!
دوستم حرفم را قطع می کند و می گوید: پیدا! فکر کنم دلت برای غل و زنجیر طبقه دوم تنگ شده!!!
البته آب ریخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده كه فكرش را منع كرده باشد. اگر عمر دوباره داشتم، مىكوشیدم اشتباهات بیشترى مرتكب شوم. همه چیز را آسان مىگرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابلهتر مىشدم. فقط شمارى اندك از رویدادهاى جهان را جدى مىگرفتم. اهمیت كمترى به بهداشت مىدادم. به مسافرت بیشتر مىرفتم. از كوههاى بیشترى بالا مىرفتم و در رودخانههاى بیشترى شنا مىكردم. بستنى بیشتر مىخوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بیشترى مىداشتم و مشكلات واهى كمترى.
آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بودهام كه بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى كردهام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشتهام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مىداشتم. من هرگز جایى بدون یك دَماسنج، یك شیشه داروى قرقره، یك پالتوى بارانى و یك چتر نجات نمىروم. اگر عمر دوباره داشتم، سبكتر سفر مىكردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مىرفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مىدادم. از مدرسه بیشتر جیم مىشدم. گلولههاى كاغذى بیشترى به معلمهایم پرتاب مىكردم. سگهاى بیشترى به خانه مىآوردم. دیرتر به رختخواب مىرفتم و مىخوابیدم. بیشتر عاشق مىشدم. به ماهیگیرى بیشتر مىرفتم. پایكوبى و دست افشانى بیشتر مىكردم. سوار چرخ و فلك بیشتر مىشدم. به سیرك بیشتر مىرفتم.
در روزگارى كه تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مىكنند، من بر پا مىشدم و به ستایش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع مىپرداختم.
زیرا من با ویل دورانت موافقم كه مىگوید:

سال آخر دبیرستان بودیم. دبيري داشتيم كه به قول خودش حقوق خوانده و چون وكلا را احمقترين افراد جامعه مي دانست، به ما ادبيات درس مي داد. درسي داشتيم در شرح چگونگي نوشتن گلستان سعدي كه با جمله معروف منت خداي عزوجل ...، آغاز مي شد. درس زيبا و دوست داشتنيي بود. دبير محترم كه كمترين ذوق ادبي نداشت در تفسير و توضيح متن مقدمه گلستان گفت: سعدي از اعيان و مرفهان آن دوران بوده، باغي و مالي و منالي و خلاصه مايه دار بوده و در آن حال و هواي شيراز، شعر مي گفته و گاهي نثر هم مي نوشته...
چون آن زمان من هم دستي در شعر و شاعری داشتم و گاهي غزلي، قصيده اي و گاهي دوبيتي و رباعي و... را تمرين مي كردم، ناراحت شدم و به دبير گفتم: آقاي محترم، سخن گفتن، نوشتن و از همه مهمتر شعر سرودن ذوق مي خواهد، مايه خدادادي مي خواهد، تمرين و ممارست و رياضت مي خواهد وگرنه تمام تجار شاعر بودند...
حرفم را قطع كرد و گفت: شعر گفتن به نظر من، نون مفت مي خواهد و وقت بيكار ....
بچه ها خنديدند و من هم چون دبير را حريف بحث نديدم لبخندي زدم و ساكت شدم.
پ.ن: اگر فرصت داشتيد ادامه مطلب را بخوانيد. فكر كنم ارزش خواندن داشته باشد.
ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
وجه می میخواهم و مطرب که میگوید رسید
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسهام
بار عشق و مفلسی صعب است میباید کشید
قحط جود است آبروی خود نمیباید فروخت
باده و گل از بهای خرقه میباید خرید
گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش
من همیکردم دعا و صبح صادق میدمید
با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ
از کریمی گوییا در گوشهای بویی شنید
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک
جامهای در نیک نامی نیز میباید درید
این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت
وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید
تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
این قدر دانم که از شعر ترش خون می چکید

پ.ن: خودتان زحمت تعبیرش را بکشید. برای من که خیلی خوب بود.