تبليغاتX
حرفهای پشت فرمون

توی باغمون فقط یه درخت انار شیرین بود. اولین روزه که گرفتم چون هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم. پدرم به من اون درخت انار شیرین رو هدیه داد. وای خدا می دونه چقدر سطل سطل آب بردم و فقط به درخت انارم دادم.
یه روز آخرهای تابستون که او اومده بود خونه مون، رفتم از توی باغ، از درخت خودم یه دونه انار چیدم. انار شیرین زودتر از بقیه انارها می رسه. انار رو آوردم و نصف کردم . نصف انار را او خورد و نصفش را من.
یادمه یه قرار باهم گذاشتیم و شاهدمون هم اون انار شد.


حالا یه باغ انار راست راستکی دارم که توی اون ده دوازده تا درخت انار شیرین هم هست.اونها هر سال صدها انار شیرین بار می دهند. اما هیچ کدوم طعم و مزه اون انار رو نمی ده. شاید چون سطل سطل آبشون نمی دهم  و یا شاید چون دیگه قولی و قراری با انار خوردن ندارم. شاید هم تلخی شکستن عهد مزه شیرینی انارها رو برده!

امروز وقتی با خیالم به دشت کربلا رفته بودم. یاد اون لحظه ای افتادم که حضرت ابوالفضل(ع) با وجود عطش کنار شط فرات، آب رو مشت کرد. به اون نگاه کرد و چشم در چشم آب به یاد عهدش افتاد. یه لحظه لبهای تشنه کودکان و همراهان رو به یاد آورد و بعد... آب را ریخت. از آن به بعد بود :که "آب"  از خجالت لبهای خشکیده عباس،  برای همیشه آب شد.

و من حسرت می خورم که چه میشد؟ انارها همیشه از عهد و وفای ما شیرین می موندند.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 14:13  توسط پیدا  | 

این سری که با پدرم گرم گفتگو شده بودم.پدرم می گفت:

حسین ابوطالب "خدا بیامرز" همین روبرو منزلش بود. یک خانه کاهگلی و قدیمی داشت که دم در خانه طویله ای داشت و در آن خری داشت که ازش کار می کشید. وقتی خر بی زبان پیر شده بود. دیگر نمی توانست ازش کار بکشد. برای همین حیوان زبان بسته را داخل پاکنه (ورودی چاه قنات) انداخته و رفته بود تا بمیرد. من که شش هفت سال بیشتر نداشتم، هر روز صبح تا صبح می رفتم پایین پاکنه و برای خر بیچاره که روی یک چوب افتاد بود و به علت تنگی و کوچکی چاه نمی توانست کاری بکند ولی هنوز زنده بود، علف و چغندر می بردم. در آن تاریکی مطلق برای آن بیچاره زحمتکش مدتها می گریستم و نمی توانستم برایش کاری بکنم. حیوان بیچاره یک عمر مطیع بوده بود و حالا که پیر شده بود مجبور بود، اینطور بمیرد. تا اینکه مسئله را با پدرم در میان گذاشتم. پس از ساعتها گریه و زاری، پدر با چرخ چاه و طناب به لب پاکنه آمد. من رفتم و طناب را دور خر بستم و به زحمت فراوان حیوان را از چاه درآوردیم. چند روزی حیوان را تیمار کردیم، تا سر حال شد. خر پیر بود و برای تیمار و نگهداری ارزش نداشت. یک روز پدر گفت: سوارش شو و برو شادی آباد ولش کن و بیا. یادم نمی رود وقتی آن پیر خر بیچاره را به امان خدا، رها می کردم، چقدر در نگاهش حرفها خواندم و تا منزل چقدر برایش گریستم.

از پدرم پرسیدم: بابا منظورت از این قصه چی بود؟
گفت: یادت باشد تا برای این صاحبان حاکم! باربر باشی، یک طویله و غذای سیر داری و جایت دم در خانه شان است. وای به روزی که پیر شوی یا به نون خود نیارزی! جایت پاکنه خواهد بود تا بمیری.     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 19:24  توسط پیدا  | 

مطمئنم بار ها شنیده ایم. اما دوباره نوشتم تا شاید گوش دهیم.

دکتر علی شریعتی:

در عجبم! از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند بر حسینی می گریند که آزادانه زیست.

پ.ن: در عجبم که ...!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 23:23  توسط پیدا  | 

چشم مخصوص تماشاست، اگر بگذارند

وتماشای تو ز یباست، اگر بگذارند

دل آواره من این همه آواره مگرد

 

خانه دوست همینجاست، اگر بگذارند

 

به من عاشق مسکین به حقارت منگر

دل  من وسعت دریاست، اگر بگذارند

من ز اظهار نظرهای دلم فهمیدم

عشق هم صاحب فتواست، اگر بگذارند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 3:12  توسط پیدا  | 

باران که گرفت، غربتم را شستم

دلتنگی تلخِ عزلتم را شستم

یک شب تو به خوابِ من، مرا بوسیدی

یک هفته بعد، صورتم را شستم

پ.ن:  "پیدا" دوباره خودش رو پیدا کرد! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 15:46  توسط پیدا  | 

خانه دل تنگ غروبی خفه بود
مثلِ امروز که تنگ است دلم.

پدرم گفت: چراغ
وشب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت.

ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد.
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دلِ آن کودک خُرد؟

آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ "هرگز" را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟

آه ای واژه ی شوم
خو نکرده است دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه!


                                                                 
ه.ا.سایه

پ.ن: این روزها در دل ناپیدای "پیدا" غمی عظیم هویدا شده است. شاید غم لازمه حیات دل و موجهای بی پایان دل، نبض زندگی دریادلان باشد اما در  دل دریایی "پیدا" طوفانی خروشان، از غم بذل محبتِ بدریغ جریان دارد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 15:56  توسط پیدا  | 

اولین بار که می خواستم از غربت به خانه زنگ بزنم. بغض عجیبی گلویم را می فشرد. نمی دانستم چه کار کنم. از کجا و چگونه باید خبری از خانواده بگیرم.
آنروز صبح مثل همیشه با صدای پدرم از خواب پریده و تازه متوجه شدم، در خوابگاهم و خیالاتی شده ام. وای! کم مانده بود گریه کنم! تا شب هم دنبال راهی برای تماس بودم. تا اینکه فهمیدم دم در ورودی دانشگاه یک تلفن سکه ای راه دور وجود دارد و پس از کلی پرس و جو هفت هشت ده تومانی سکه گدایی کرده و راهی در ورودی دانشگاه شدم.

یادم نمی رود وقتی نوبتم شد. اول که بلد نبودم چطور باید با تلفن سکه ای زنگ زد و از آموزش عملی، در مورد چگونگی شماره گیری و ...، تازه یادم آمد کد شهرستانم را بلد نیستم!!

گریه آن شبم، آنهم در سن نوزده سالگی را هنوز هم به خاطر دارم.

پ.ن۱: حتما توقع داشتید در ادامه بنویسم، بعد از کد شهرستان یادم اومد خونه مون تلفن نداره! توقع به جاییه! ولی دیگه روم نشد بنویسم.

پ.ن۲: شما هم خاطره های خود را مرور کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 19:19  توسط پیدا  | 

این حریفان همه هرجایی و پستند و، تو نه
کم ز پتیاره و پتیاره پرستند و، تو نه.

این گدایان، به تمنای جُوی سیم تنم،
چون چنار، از سر خواهش، همه دستند و، تو نه.

چون سپیدار رز آویخته، این بی ثمران
خویشتن را ثمر عاریه بستند و ، تو نه.

از تنم فرش هوس بافته خواهند و، به عهد،
رشته صد مرحله بستند و گسستند و، تو نه.

جرعه نوشان قلندروش سرگردانند:
یک شب از صد خم و صد خمکده مستند و، تو نه.

دامن هر که گذشت از برشان بگرفتند:
گل خارند و به هر دشت نشستند و، تو نه.

ماه افتاده در آبند و، سراپا به دروغ،
رونق خویش به یک موج شکستند و، تو نه...

لیک با این همه، صد حیف که در بیماری
گرد بالین من اینان همه هستند و، تو نه!

سیمین بهبهانی

پ.ن: این روزها یک جورایی یاد دهه هفتاد افتاده ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 20:18  توسط پیدا  | 

گاهی وقتها که ارزش وقتم به قیمت کرایه نمی رسه، سوار خط واحد میشم و به جای تماشای تلویزیون دولتی تئاتر ملت زحمتکش و نجیب رو تماشا می کنم.
چندی پیش سوار خط واحد بودم که درویشی با کشکول و تبرزین و موها و ریش بلندش وارد اتوبوس شد. طبق عادت درویشها "علی! علی! می گفت ولی می خوند:

علی!! علی!!      علی!! علی!!

نه غم دارم، نه غصه!
نه چک دارم، نه سفته!
نه صاحب خونه، نه بچه!
گر تو داری، به من چه؟!

علی!! علی!!      علی!! علی!!

کمک کنی، بده! بده!
گر ندهی، نده! نده!

علی!! علی!!      علی!! علی!!

ثروتِ قناعتش و غنای باورش را ستودم و به خاطر نام مقدسی که درویشش ساخته بود، به او شاباش دادم. 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 23:17  توسط پیدا  | 

سالها پیش یکی برای کار به تهران آمد. چون هنری بلد نبود. آب حوضی شد. اولین جایی که برای خالی کردن آب حوض رفت. از بخت بد! کف حوض خراب شد و خودش و حوض و وسایل همراه همه افتادند داخل چاه قناتی قدیمی که محل عبور فاضلاب بود. شش ماه با دست شکسته راهی بیمارستان شد. بعد از مرخصی گفت: برف پارو می کنم. اولین جایی که رفت . یک ساختمان چهار طبقه بود که از بدشانسی پایش لیز خورد و از بالای پشت بام به پایین افتاد. شش ماه برای معالجه شکستگی پا، ساکن بیمارستان شد. بعد از ترخیص گفت: می رم شاگرد بنا می شم. روز اول که از نردبان مصالح بالا می برد، نردبان شکست و افتاد و شش ماه برای مداوای فکش وقت صرف کرد. بعد از سلامتی گفت: شاگرد مکانیک میشم. اولین روز که برای باز کردن پیچی زیر ماشین رفته بود، جک در رفت و ماشین کمر آن بخت برگشته را شکست. بعد از شش ماه ، که با حال زار و پریشان راهی خانه بود. با خود گفت: بهتره! یه خبری به مادرم بدم که دل واپس نباشه. چون سواد نداشت. شخصی را پیدا کرد و گفت: برایم یک نامه بنویس و شروع به تعریف کردن قضایای خود کرد و شخص می نوشت. وقتی تمام شد. گفت: برایم بخوان. شخص شروع به خواندن نامه کرد و با تعجب دید، خود یارو شروع کرد، های های گریه و ناله و زاری و مصیبت خوانی. با تعجب پرسید: چطور شد من هرچه خودت گفتی، نوشتم و دارم می خونم چرا گریه می کنی؟ یارو گفت: تا الان فکرش نکرده بودم این همه مصیبت کشیده ام. حالا که نوشتی باورم شد و تازه فهمیدم چقدر بدبختم!!

پ.ن: تا حالا باورمان نمی شد. قفس چقدر کوچک است! تا اینکه هوس پرواز و سیر سبزه زار کردیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 9:16  توسط پیدا  |