اكنون رسيده ام به پاي كوهي بلند كه قله اش در دل ابرها گم گشته است و چنين مي نمايد كه به آسمان پيوسته است.
كوهي مهيب و عبوس و پر خطر ؛ راه باريك و پيچ در پيچي از پاي آن همچون افعييي بر اندام كوه پيچيده و بالا رفته است و سر در خم صخره اي فرو برده و از نظر پنهان شده است. نمي دانم بكجا ميرود؟ نمي دانم تا كجا ميرود؟ و نمي دانم پس از آن چگونه است و چيست و چه خبرها است؟
من اكنون در پاي كوه، بر روي زمين هموار ايستاده ام و مينگرم، احساس مي كنم كه ناگهان سقوط خواهم كرد. خيال شاعرانه ي من نيز از صعود بر اين كوه عاجز است و از تصور آن وحشت مي كند، تنها مي ترسم بدان بنگرم ، بدان بينديشم. چگونه مي توانم تنها قدم بر راه بگذارم و بالا روم؟

نمي خواهي بيايي؟ نمي آيي؟ مي خواهي همينجا بماني؟ دست مرا رها كردي؟ مرا در پاي اين كوه ، در سر اين راه تنها مي گذاري؟ من بي تو چگونه بروم؟ من بي تو راه رفتن نمي دانم، نمي توانم. من كي بي تو يك گام برداشتهام؟ چرا مرا رها مي كني؟ مرا به خودم وا مي گذاري؟ مرا به كه مي سپاري؟
چرا اين راه را با من آغاز نمي كني؟ مگر راهي كه در پيش داريم از راههائي كه از جهنم مي گذشت دشوارتر است؟صحراها و كوهها و درياهايي كه از اين پس خواهد بود هولناك تر و سوزان تر است از آنچه در دوزخ ديديم و گذشتيم؟ مگر تو نگفتي پس از برزخ، به بهشت مي رسيم؟ مگر بهشت در آن سوي اين كوه نيست؟ مگر نه اين راه بهشت است؟
قسمتي از: تراژدي الهي دكتر شريعتي
پ.ن۱: بزرگترین خیانتها اینست که به دوست خود که تو را راستگو می پندارد دروغ بگویی. "حضرت محمد(ص)"
پ.ن۲: بدترین فرمانروایان و حکومتیان کسی است که بی گناه از او بترسد. "حضرت علی(ع)"
پ.ن۳: بخشندگی را اندازه ای است که چون از آن بگذرد اسراف است. "امام حسن عسگری(ع)"
امروز درهمايشي پس از سالها با يكي از دوستان و همكلاسيهاي سالهاي دور دانشگاه كنار هم نشسته بوديم.
روزگار! با چين و چروك صورت و موهاي جو گندمي، چهره اي متفاوت از گذشته برايش ترسيم كرده بود. سالها كار و تلاش عاشقانه براي صنعت كشور، گردش چرخ گردون، جريان مداوم اكسيژن و پاييزهاي متعدد در او نشانه هاي يك دانشجوي زبر و زرنگ را محو و ظاهر مديري توانا را به تصوير كشيده بود.
خوشبختانه هيچكدام سخنران همايش نبوديم و براي همين شيطنتهاي كودكانه مان گل كرد. هر دو هنوز هم شيطان و زيرك بوديم با اين تفاوت كه پخته تر و سنجيده تر از پيش ولي پر معني تر از گذشته ، شوخي ها آغاز و ادامه و پايان يافت.
اما؛ لذت ميز و نيمكت و درس شيطنتهاي مدرسه ، يادگاران جواني و طراوت و خنده؛ دوباره در من جوشان شد. كاش مي شد دوباره آموختن را از سر گرفت... .
پ.ن1: كساني كه هنوز در ميز و نيمكت كرسي دارند، قدر نعمت را بدانند.
پ. ن 2: احمد شاملو مي گويد:
غزلي در نتوانستن
كودكان توأمان آغوش خويش
سخنها مي توان گفت
غم نان اگر بگذارد
* * *
نغمه در نغمه در افكنده
اي مسيح مادر اي خورشيد
از مهرباني بي دريغ جانت
با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد
* * *
از رنگين كمان بهاري تو
كه سراپرده در اين باغ خزان رسيده برافراشته است
نقشها مي توانم زد
غم نان اگر بگذارد
* * *
چشمه ساري در دل و آبشاري در كف
آفتابي در نگاه و فرشته اي در پيراهن
از انساني كه تويي
قصه ها توانم كرد
غم نان اگر بگذارد
پ.ن3: پاسخي به نظر دوستان در پست "درسي بزرگ از كوچولويي زيبا" بزرگي مي گفت: فرزندت آنچه هستي مي شود نه آنچه مي خواهي.
چندی پیش مدیری داشتیم که علاوه بر نان رسان، عشق رسان هم بود. او عاشقانه کارکنان را دوست داشت و حتماً حدس می زنید که دل به دل راه دارد.
نزدیک عید سال نو بود و طبق روال هرساله قرار بود یک عالمه بودجه معوقه و... به حساب اداره واریز و یکروزه خرج شود. آن زمان کارپرداز بودم. وقتی مدیر مرا برای جلسه خواست گفتم: وای دوباره باید نقشه بکشیم که یا در و دیوار رنگ کنیم یا پارکینک بسازیم یا چند تا دستگاه بلااستفاده بخریم. اما بر خلاف انتظارم مدیر گفت: برو یک خیاط عالی پیدا کن می خواهم چهل پنجاه دست کت و شلوار بدوزم. گفتم: برای کی؟ گفت: تمام کارکنان رسمی و حتی قراردادی. گفتم: خوب اگر می خواهید به کارکنان کمک کنید، می توانید به آنها بن خرید کالا بدهید، شب عیدی مرهمی بر زخمهاشون باشه. گفت: می خواهم برای خود خودشون خرج بشه. برو بهترین پارچه رو هم انتخاب کن برام بیار و... .
بعد از چند روز تمام آقایان دارای کت و شلواری شیک و به یاد ماندنی شدند و خانمهای همکار هم مانتو شلواری خوش پوش و زیبا داشتند.
از آن سال، بارها کت و شلوار خریده و دوخته و به هر مناسبتی لباسی نو پوشیده ام. ولی دیشب که برای عروسی دختر یکی از همکاران بازنشسته ام، رفته بودم. پدرعروس را با کت و شلوار آن روزها زیباتر از همیشه دیدم و مدیرعاشقم را عاشقتر از همیشه تجسم کردم.
با خود گفتم: بیچاره من که ادعای شاعری، عاشقی و احساس و هنر و شعور می کنم و بر پرسنل خود حتی یک پیراهن نپوشانده ام.
با تشکر از آقای م.د
طبق قراری که دیشب با دخترم گذاشته بودم، امروز عصر با عجله دم در خانه سوار ماشینش کردم تا دو تایی یک سری به پارک بزنیم و تاب و سرسره بازی کند. بعد زود برگشته و به بازار رفته و برایش لباس بخریم. آخه فردا شب عروسی دعوتیم.
وقتی سوار ماشین شد چون بسیار کنجکاو است و چیزهای تازه و محرک را دوست داره، با هیجان بهش گفتم:
دختر بابا! نبودی یه چیز جالب ببینی.
گفت: بابایی چه چیز جالب...؟!
گفتم: همین الان توی بلوار نزدیک خونه مون یه تصادف شده بود. یه ماشین پژو ۴۰۵ نوک مدادي رفته بود وسط بلوار و چپ کرده بود. چهار تا در! سقف و جلو و عقب ماشین داغون شده بود! شیشه ها خرد و سقف بالای سر راننده شکافته بود! آمبولانس هم اومده بود. معلوم نبود راننده و احتمالاْ همراهاش چطور شده بودند ...!
دخترم آهی کشید و در حالی که به آن دور دورها، جایی آن طرف آسمانها نظر دوخته بود با آهی گفت: بابایی...! خوب شد نبودم. مگه درد و رنج مردم، دیدن داره؟ که میگی نبودی تا یه چیز جالب ببینی...؟!

پ.ن: از صمیم قلب امیدوارم برای کسی حادثه ای خصوصاْ تصادف اتفاق نیافتد.
مطلب زير نوشته " محمد رضا شمس" است كه در مجله "دوست" خردسال شماره 354، شنبه 25 مهر ماه 1388، چاپ شده است.
لطفاً به دقت خوانده و خودتان قضاوت كنيد.
یک دماغ بود، گنده و قلمبه مثل چماق! بزرگ و دراز مثل خیار چنبر. روی این دماغ سه چهار تا زگیل بود و روی نوکش، يك خال سياه پر مو! اين دماغ دو تا سوراخ گشاد داشت مثل چاه. خلاصه! آن قدر زشت بود، آن قدر زشت بود كه حتي جادوگر خمره سوار هم حاضر نبود نگاهش كند، چه برسد به اين كه آن را بچسباند روي صورتش.
براي همين هم دماغه خيلي تنها بود. يك روز كه دماغ تنها، از تنهايي حوصله اش سر رفته بود، تصميم گرفت سوراخ هاي گشادش را كه مثل لانه بودند، اجاره بدهد. اين طوري هم يك چيزي گيرش مي آمد، هم از تنهايي در مي آمد. با اين فكر چند تا آگهي نوشت و به در و ديوار زد.
اولين كساني سوراخ ها را اجاره كردند، دو تا مار بودند. مارها، يكي يك بغل گل پونه به دماغ دادند و وارد سوراخ ها شدند. اما چون تند تند زبان درازشان را در مي آوردند و به در و ديوار لانه ها مي زدند، دماغ قلقكش آمد . هاپيشته عطسه كرد و مارها را انداخت بيرون.
مستاجرهاي بعدي، دو تا موش كور بودند. موش كورها ، يكي يك سبد سيب زميني به دماغ دادند. آن ها روزها مي خوابيدند و شب ها بيرون مي رفتند. دماغ آن ها را هم بيرون كرد.
بعد نوبت دو تا نصفه گربه بود كه دنبال هم مي گشتند. نصفه گربه ها، يكي يك كاسه شير نصفه به دماغ دادند. آن ها هم چند روزي توي سوراخ هاي دماغ زندگي كردند. دماغ هم از آن ها راضي بود. تا اين كه يك روز، همديگر را ديدند و به هم چسبيدند و شدند يك گربه ي درسته و از آن جا رفتند.
دماغ باز هم تنها شد. آخر از همه، دو تا موش گنده ي خاكستري به آن جا آمدند. موش ها يكي يك قالب پنير به دماغ دادند. آن ها همان روز اول همديگر را ديدند و تصميم گرفتند با هم عروسي كنند. آن وقت هفت شب و هفت روز جشن گرفتند. دماغ را هم دعوت كردند.
آن هفت شب و هفت روز، خيلي به دماغ خوش گذشت. موش ها، يكي از سوراخ ها را اتاق پذيرايي كردند و يكي را اتاق خواب و براي هميشه آن جا ماندند. كمي بعد، موش ها صاحب هفت تا بچه شدند. دماغ، بچه موش ها را خيلي دوست داشت. آن ها تا وقتي دماغ زنده بود، به خوبي و خوشي در كنار هم زندگي كردند. وقتي هم دماغ مُرد، سوراخ هايش را به آن ها بخشيد!
پ.ن۱: من ديگر خردسال نيستم چون چيزي از این داستان نفهميدم.
پ.ن۲: اگر چیزی فهمیدید لطفاً كودك خردسال مرا هم راهنمایی کنید!!
پ.ن۳: فكر كنم بعد از اين ماجرا " موش بيني" پديدار شد!![]()
چندان بخورم شراب، کاین بوی شراب
آید ز تراب، چون روم زیر تراب
گر بر سر خاک من رسد مخموری
از بوی شراب من شود مست و خراب
در ایران تنها در یک مورد روح خیام از فرزندان اهل کشورش راضی است و آن نام گذاری پارک خیام است در تهران. زیرا شهرداران خوش ذوق، پس از آن که اداره و کارخانه ی رسومات را کوفتند و خراب کردند و به جای آن پارک ساختند، آن را به نام "خیام" نامیدند. این بهترین ادای دینی بود که نسبت به خیام در ایران به عمل آمد.
از کتاب: درخت تناور کویر به کوشش: سید مرتضی آل داوود
![]()
و "خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :
در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود :
ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .
اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.
من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم , دین ها و آیین ها دیده ام . از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .
در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
.
.
و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .
و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ!!
باتشکر از "نیما"
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر
شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این
است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد
میگیرد. حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان
به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان
را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید. اشکالی
ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکرکردن به مشکلات زندگی مهم
است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی
گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید،
برآیید!
پ.ن: برای "آب روان" و پیشهنادی برای راه او!!
با تشكر از خانم: مريم.م
مي گويند حضرت مولانا در واپسین لحظات حیات والایشان اين شعر را خطاب به فرزندش سروده است:
رو سر بنه به بالين٬تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بيا ببخشا خواهی برو جفا کن
بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق ٬تو صبر کن وفا کن
دردی است غير مردن کان را دوا نباشد؟!
پس من چگونه گويم کان درد را روا کن
در خواب دوش پيری در کوی عشق ديدم
با دست اشارتم کرد که: عزم ٬سوی ما كن
مناسبت اين شعر با مشغله فكريم را نمي دانم. و لي پاييز يادآور پايان زندگي رنگانگ٬ شايد دليلي بر يادآوري اين شعر باشد.
امروز صبح زود، هواي پاييزي و آواز گنجشكها، حس شاعرانه اي به آدم مي داد. تصميم گرفتم قدم بزنم. هنوز تازه آفتاب از دورها خميازه كشان داشت خود نمايي مي كرد و كلاغها صبحي ديگر را با آواز نويد مي دادند. برگهاي رنگارنگ و ميوه هاي پاييزي، مرا عاشق كرده بود و در روياهاي خود دلبري شيرين سخن را همراهي مي كردم و زير لب نام او را عاشقانه زمزمه مي كردم...
اما نگاه كنجكاو من در اين بين به يك كارتن خواب افتاد كه گوشه اي داخل گوني روي كارتن غافل از اين همه زيبايي خواب بود.
با خود انديشيدم:
آنهنگام كه مادرش از زبان ماما شنيده كه: بچه ات پسره!! چه حسي به مادر دست داده ! و آنگاه چهره مغرور مادر و لبخند از سر رضايت او را كه تكرار كرده است:
پسره ...!!